و خداوند هنر خود را با آفرینش گوگوش به نمایش
گذاشت...
عکسها با سایز بزرگ save میشن














به یاد سهراب (شاعر محبوبم)


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....
کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
برای بودن من به خود رنگ فنا زد
...................................................................................
روزگارم بی نشانه
پرسه هایم بی بهانه
عطر تو پیچیده در این آشیانه
دست هایم آُسمانی
از تو می گیرم نشانی
ای همه آرامش من
ای حضور جاودانی
او...
اورامی جویم و نمی یابمش به هر طرف که می روم به هرسو که
می نگرم
اما او نیست نیست نیست
سرگردان شده ام گناهم نیست مثال پرنده ای کوچکم که آشیانش را گم
کرده
سراغش را می گیرم در عکس ها در خاطرات در چهره ی نزدیک ترین
کسانم
آثارش را می یابم اما خودش را نه
بی خبر از اینکه او کنارم نشسته است و این رایقین دارم
بی قرار شده ام گناهم نیست آرامشم را از من گرفته اند و به جایی دور
برده ا ند
جایی که نمی دانم کجاست اما می دانم که خوب جاییست
که اگر خوب نبود اورا به آنجا نمی بردند او را که بهترین بود
در خلوتم خاطراتم را ورق می زنم و جز خوبی چیزی از او به خاطر
نمی آورم
خاطراتی که با دنیا یی عوضشان نخواهم کرد
اکنون اشک امانم نمی دهد
ای اشک مهلتم ده قطراتت را از جلوی دیدگانم بردار تابتوانم بنویسم
از عزیزترینم بنویسم بلکه ذره ای آرام شوم
از وقتی او رفته نه شروعی دارم نه پایانی نه مبدایی ونه مقصدی
ممکنم نا ممکن گشته سفیدم سیاه و گلم خار گشته
دیگر شبم سحر نمی شود سه سال است که در شبم شبی تلخ
با این امید می خوابم و چشم بر هم می گذارم که شاید او را در خواب
ببینم
او را که مانند فرشتگان شده و چه زیبا
(او را می خواهم)می خواهم این جمله را هزار بارتکرار کنم
می خواهم این جمله را فریاد بزنم
اگر برا ی لحظه ای شده می خواهم او را ببینم و بر دستانش بر دستان
گرمش
بوسه زنم
تقدیم به ستاره غروب کرده ام
به محراب دلم به عبادتگاه جانم
به او که ویرانه ی دلم به یادش همچون آتشکده ای خموش متروک
است
به او که گرچه غروب کرده
اما هنوز پرتو های نور وجودش را حس می کنم
او اینجاست
همیشه و هر لحظه با من
(به یاد او که خیلی نا بهنگام ما را تنها گذاشت... )
....................................
نامه ام به مهربان خدایم
زلال ترین سلام ها نثار خالقم
تو که از روح خود بر من دمیدی
تو نیستی،اماهستی آنقدر هستی که نبودنت حس نمی شود
به چشم دل باید دید تو را
تو در زمزمه ی پروانه هایی
تو شبنم روی گلبرگ های یاسی
تو مرهمی، تو با منی
تو را دیدم
تو را در خلوت یک عاشق با خودت دیدم
تو را حس کردم
تو را در لحظه نیایشم حس کردم
تو را لمس کردم
تو را با پرتوهای گرم آفتاب لمس کردم
تو جاری هستی مثل رود
تو دلیل حیاتی مثل هوا
تو امید نا امیدی مثل نگاهی منتظر به در
تو پاک و لطیفی مثل مادر
تو همدم لحظه های تنهایی و زجه های بی پناهیم هستی
تو در قلبمی این را می دانم
این را بارها به درگاهت زمزمه کرده ام
و بدان یقین دارم
تو خدایمی
من را به خاطر تمام بدیهایم ببخش
من بدون تو هیچم
من را بیاد آور
من را فراموش نکرده ای می دانم
آری این منم بنده ی گنهکار تو...